تبلیغات


ستاره 118: سال روز

امروز نهمین سالگرد مهمترین اتفاق زندگی منه، روزی که عاشق شدم ... اون لحظه و اون ساعت رو هرگز فراموش نمیکنم، یه شب سرد پاییزی، بعد از کافی شاپ دسته جمعی با همکلاسی ها بمناسبت تولد امید، وقتی همه خداحافظی کردن و موندیم ما دو تا، وقتی امید گفت منو میرسونه، دلم یه طوری بود ولی هنوز عاشق نبودم، از مدتها قبل خیلی دوسش داشتم،  اما همه چیز فقط تو دلم بود، تمام شبها و روزهای قبل از اون دعامیکردم امید عاشقم بشه، بعدها فهمیدم امید از خیلی قبل از اینکه دعا کنم عاشقم بوده...

انگار اون شب همین دیروز بود، همه چیز رو با تمام جزئیات یادمه، اینکه 5 نفر از همکلاسی ها میخواستن امید رو سورپرایز کنن و من اون روز خیلی اتفاقی  متوجه شدم تولد امیده، اینکه فکر میکردم برنامه ای از قبل چیده شده و امید نخواسته من باشم، بعد از آخرین کلاس که حدودای 5:30 بود سریع اومدم بیرون، رفتم تو همون راهروی معروف، جاییکه راحت میشد همه رو دید بدون اینکه اونها ببیننت، 

تیم 5 نفره (که 4 نفرشون پسر بودن و دخترک که میدونستم امید رو دوست داره و بخاطر رفتارای امید بدجوری به من  حسادت میکرد) رفتن جلوی در دانشکده، امید سرگردون اطراف رو نگاه میکرد و میگفت پس خانم الف (یعنی من) کجاست؟ اونا هم با بدجنسی تمام نمیگفتن بهش که خواستن منو بازی ندن و حرکتشون 5 نفره بوده! همون لحظه دیدم گوشیم زنگ خورد، امید بود، جواب ندادم، به اونا گفت شما برید منم منتظر میشم  خانم الف بیاد با هم  میایم، قیافه اون دختر اون لحظه دیدنی بود، همشون هی غر میزدن که سرده و زود بیا، اما مقاومت امید برای پیدا کردن من و قیافه ی دخترک دیدنی بود،

اون 5 تا رفتن از دانشکده بیرون و فقط امید بود، دانشکده خلوت بود، طبقه همکف بجز امید هیچکس نبود، ساعت حدودای 6 بود، دوباره زنگ زد و اینبار جواب دادم، پرسید کجام، گفتم دارم میام پایین، وقتی منو دید خیلی خوشحال شد، گفت زود باش بریم همه منتظرن، خودمو زدم به اون راه که نمیدونم چه خبره، گفت تولدمه، گفتم تولدت مبارک اما من نمیتونم بیام، باید تا قبل از 8 خونه باشم (اون وقتا اجازه نداشتم دیرتر از 8 برم خونه مگر با هماهنگی و اجازه قبلی) خلاصه با اصرارهای امید و قول اینکه تا 8 خونه باشم راضی شدم،

قرار شام تولد بخاطر اینکه من دیر نرسم خونه تبدیل شد به کافی شاپ تو فاصله ی در دانشگاه تا چهارراهی که باید از اونجا سوار ماشین میشدیم برای خونه، قیافه ی دخترک وقتی امید عذرخواهی کرد بخاطر اینکه نمیتونیم شام بریم چون خانم الف باید 8 خونه باشه دیدنی بود، خلاصه که خیلی زود  کادوی دسته جمعیشون رو دادن و با لب و لوچه ای آویزون از ما خدافظی کردن،

اولین دیالوگمون تو ماشین در مورد دانشگاه قبلی امید بود، بعد بهش گفتم شوهرخاله من کارمند اونجا بود و دو سال قبل تو دانشگاه فوت کرد، اینو که میگفتم یه کم اشک تو چشمام جمع شد، امید اون روز دانشگاه بوده و همه چیز رو دیده بود، به چشمام  که بخاطر یادآوری این خاطره پر اشک بود نگاه کرد، یه نگاهی که هیچوقت یادم نمیره، لحظه ای که نگاهم کرد رو دقیقا یادمه، اولین بار بود انقدر بهش نزدیک بودم و اینطوری مستقیم تو چشمام زل زده بود، اون چهره رو با تمام جزئیات یادمه، حتی لباسی که تنش بود، همون کاپشن مشکلی با نوارهای باریک قرمز دورش که خیلی قشنگ بود، سیاهی چشمایی که خیلی پاک بودن، و اون ساعت و اون لحظه، زندگی من برای همیشه تغییر کرد،

هرچند گاهی با خودم  میگم کاش هیچوقت ندیده بودمش، اما همیشه عمیقا و با تمام وجود از اینکه عاشق مردی مثل امید بودم حس خوشبختی داشته و دارم، راستی شما هم مثل من روزی رو که عاشق شدین یادتونه؟



منبع این نوشته : منبع