تبلیغات


ستاره 122: روز عجیب

امروز برام روز عجیب و سختی بود، مرخصی گرفته بودم که برم دنبال هزار تا کار و خرید عقب افتاده، اولین برنامه بخوبی پیش رفت اما بعد از اون...
این اما خیلی طولانیه و احتمالا رمزی باشه، فقط اینکه امروز انگار همه ادمهای دنیا دوستم داشتن، کارمو سریع راه مینداختن و عزیزم خطابم میکردن
اولین برنامم مراجعه به دانشگاه انصرافی بود جهت ثبت نام در ترم بهمن
دیگه تصمیم قطعیم رو گرفته بودم و خیلی خوشحال بودم از این موضوع، خلاصه که نامه نگاری کردم و تحویل آموزش دادم، نامه باید بره کمیسیون و اگر تایید بشه میتونم ثبت نام کنم، رفتم پیش مدیر گروه برای گرفتن امضا، اولین بار بود حضوری میدیدمشون، وقتی مدرک ارشدم رو دید با تعجب پرسید پس چرا میخوای دوباره ارشد بگیری؟
بعد ریز دروسم رو دید و گفت بعد از ثبت نام بیا پیشم یک سری درسهات رو انطباق بدم برات که حدودا یک ترم کمتر درس خواهی خواند، این حرفش خیلی خوشحالم کرد، بعد از چند وقت که قرار بود برم این دانشگاه یک فانتزی تو ذهنم داشتم، یک تخیل و تصور شیرین، باورم نمیشد واقعی بشه این فانتزی (البته با یک کم تغییر)، تو پست بعدی بیشتر در موردش توضیح خواهم داد...
* پست منتشر شده مربوط به دیروز هست


منبع این نوشته : منبع