تبلیغات


ستاره 130: سردرگم

1. بعد از استخر، خسته از کار و با سردرد شدید که نمیدونم بخاطر نخوردن نهار بود یا بوی شدید اکالیپتوس سونا، رسیدم خونه،

خیلی سریع رفتم زیر پتو و یه کم تو اینترنت چرخ زدم، بعد گوشی رو گذاشتم کنار و چشمامو بستم، همون لحظه تماس گرفت، بر عکس من که داشتم از حال میرفتم حسابی پرانرژی بود،  یادمه پرسیدم کجا بوده و از جواب دادن طفره میرفت، فکر میکردم چون تو اسنپ هست جلوی راننده نمیخواد چیزی بگه، دو سه بار پرسیدم تا بالاخره جواب داد، نمیدونم شاید منتظر واکنش من بود ولی اون لحظه درکی از حرفش نداشتم، واکنش بدی هم نشون ندام، دقیقا یک ربع صحبت کردیم و بعد هم خداحافظی، 

ساعت حول و حوش 6 بود، یه جورایی بیهوش شدم، وقتی بیدار شدم 9:30 شب بود، همسر اومده بود خونه لباساشو عوض کرده بود و رفته بود خونه بانو و من انقدر خسته بودم که هیچی متوجه نشده بودم،

وقتی بیدار شدم تازه یاد حرفهای امید افتادم، انگار تازه فکرم به کار افتاده بود، بی نهایت دلخور بودم، تازه یادم افتاد چرا از جواب دادن به سئوالم طفره میرفته، نمیدونم باید چکار کنم؟ حتی نمیتونم بهش بگم دلخورم، نمیدونم چرا جدیدا اینطوری شدم، بیشتر سکوت میکنم، این بار که اومد ایران دیدم دیگه مثل قبل عاشقش نیستم، باورم نمیشد دوری فراموشی بیاره اما آورده انگار، حداقل برای من...


2. هیچ مشکلی تو زندگی من و همسر نیست، نه دعوامون میشه، نه مشکل مالی داریم، نه با ظاهرش مشکل دارم، ولی حس میکنم دیگه نمیخوام کنارش زندگی کنم، حس میکنم تو دو تا دنیای جداگونه زندگی میکنیم، از اولش هم همین بود ولی انقدر میخواستمش که تمام این تفاوتها رو نادیده گرفتم، روزی هزار بار این سئوال تو ذهنم رژه میره: من تو زندگی کسی که اعتقاداتش زمین تا آسمون باهام فرق داره چیکار میکنم؟


3. هزار بار تو ذهنم  سناریوی جدایی رو مینویسم و حاضرم قسم بخورم بعد از این جدایی، دیگه هیچ جایی برای امید تو زندگی من وجود نداره، حتی در حد تماس تلفنی، عجیبه نه؟


4. میترسم جدا نشم و چند سال دیگه به این نتیجه برسم، وقتی دیگه مثل الان جوون نیستم و فرصتهای زیادی از دست رفته، میترسم دوباره مثل امروز بشینم و بگم کاش همون چند سال قبل جدا شده بودم؟ (چند سال قبل رو که یادتونه، تو وبلاگ قبلیم هست، وقتی حکم طلاق رو هم گرفتیم و در آخرین لحظه منصرف شدم...)


5. هر شب تو رختخواب  به خدا میگم جواب دلمو خودت باید بدی، میدونم که میشنوه و میبینه، میدونم که مثل آدمها قضاوتم نمیکنه، میدونم آخرین کسیه که برام مونده، میدونم میتونه...




منبع این نوشته : منبع