تبلیغات


ستاره 131: تیر خلاص

دو هفته بود که دلم برف میخواست، بارون میخواست، هوای تازه میخواست...

به همسر زنگ زدم و گفتم دلم یه عالمه بارون میخواد، گفت خب برنامه شو بچین بریم شمال، راستش برنامه شمال رو چیدن برای ما خیلی راحته،  اداره خودمون، خواهر و مادرشوهر خواهر! تقریبا تمامی  شهرهای شمالی رو پوشش میدن و من هدفم رامسر بود، زنگ زدم به همکار مربوطه و دیدم تقریبا تمامی ویلاها خالیه، اما راستش نشد، هی کار رو کار پیش اومد و من هم هی تنبلی کردم، همسر ازم پرسید شمال چی شد؟ گفتم شمال نه بریم بام تهران، برف بازی، گفت باشه جمعه میریم،

جمعه پیش دوباره تنبلی کردم و گفتم نمیام، خوابم میومد، اما این هفته عزمم رو جذم کردم بریم، از شب قبل هم با همسر اتمام حجت کردم که قرار نیست بریم کوهنوردی، با تله کابین میریم و برمیگردیم، ضمنا صبح زود هم نمیریم که اونجا هی خمیازه بکشم، ظاهرا قبول کرد،

صبح ساعت 9 بیدار شدیم و نیم ساعت بعد حرکت کردیم، از همون لحظه ای که نزدیکی های پارکینگ بام تهران افتادیم تو ترافیک شروع کرد به غر زدن، که ایکاش ماشینو جلوتر پارک میکردیم و از این حرفها، خلاصه رسیدیم پارکینگ و دیدیم ظرفیت تکمیله، به هزار مصیبت یه جای پارک همون نزدیکی یافتیم و بالاخره عازم شدیم،

رسیدیم به ایستگاه ماشین های برقی و مینی بوس هایی که مردم رو از جلوی ورودی توچال تا گیت بلیط فروشی میبردن، یه صف طولانی انتظارمون رو میکشید، همسر گفت پیاده بریم که قبول نکردم، همه با هم میگفتن و میخندیدن و ما دو تا ساکت و بی صدا منتظر ماشین بودیم، تقریبا تمام اوقات من و همسر به سکوت سپری میشه اما وقتی با هم میریم مثلا تفریح این موضوع خیلی بیشتر به چشم میاد...

5 دقیقه بیشتر نتونست تحمل کنه، دستمو کشید و گفت بیا پیاده بریم، یه جورایی به زور! خیلی اعضابم خورد شده بود، تا چند دقیقه قبلش گرسنم بود و میخواستیم قبل از سوار شدن به تله ساندویچ بخریم، اما یهویی اشتهام کور شد، ازش خشمگین و متنفر بودم، از اینکه خودش هر جمعه تنهایی میره کوه و حالا که یک جمعه رو با من اومده حاضر نیست به دل من باشه، گفت جمعه ام حروم شد، حداقل یه کم پیاده روی کنیم به جبران اینکه نرفتم کوه!

عینک آفتابی زده بودم و چشمای پر از اشکم معلوم نبود، انگار یه چیزی گلومو فشار میداد، تو دلم به خودم لعنت میکردم که چرا با این آدم اومدم تفریح، اصلا به چه دلخوشی راه افتادم اومدم اینجا؟ برف بازی کنم؟ با کی؟ با کسیکه حتی یه کلمه هم حرفی نداره برای گفتن؟ بعد از نیم ساعت سربالایی طاقت فرسا  رسیدیم جلوی گیت، تو این نیم ساعت انگار سالیان سال بزرگ شده بودم، دلم نمیخواست با همسر برم بالا، کنارم که راه میرفت عصبی میشدم، یه صف طولانی و طویل جلوی گیت بود که رفت ایستاد، همون لحظه گفتم برگردیم، با تعجب نگام کرد و گفت مطمئنی؟ گفتم آره، برگشتیم، خودش فهمیده بود از پیاده اومدن چقدر کلافه ام، گفت بیا سوار ماشین بشیم، گفتم میخوام پیاده برم، تو اگر دوست داری سوار شو...

 گردش ها و سفرهایی که رفته بودیم مثل یه فیلم تو ذهنم پخش میشدن، یادم افتاد سفری یا گردشی نداشتیم که اوقات تلخی نکرده باشه، کا کاری نکرده باشه که از رفتن پشیمونم کنه، بهش گفتم دیگه این آخرین باریه که باهات بیرون میام،  گفتم هر وقت با تو  اومدم بیرون همین برنامه رو پیاده کاری، گفتم هر چه زودتر میخوام ازت جدا بشم...

فکر میکنید چی گفت: بدون اینکه حتی ذره ای ناراحتی به خودش راه بده گفت خوشحال میشم!

دیروز خیلی خدا رو شکر کردم، حتما باید همچین اتفاقی می افتاد که میفهمیدم چقدر از این زندگی حالت تهوع میگیرم، از اینکه کسی باهام بیاد بیرون و بعد بگه روزم حروم شده! تنهایی خیلی بهتر از این زندگیه 2 نفرست، الان که اینا رو مینویسم بارون میاد و منم بد جوری بارونی ام، نه بخاطر اینکه میخوام جدا بشم، بخاطر اینکه چرا خیلی زودتر از این حرفها جدا نشدم،

نگران آینده ی خودم نیستم، تا الان همیشه فکر روز مبادا رو داشتم، مبلغ نسبتا قابل توجهی تو بانک دارم که هر ماهه سود خوبی بابتش واریز میشه، خونه و ماشینی که برای خودم هست و مهمتر از همه ی اینا یه خانواده ی خوب که میدونم همیشه حامیم بودن، خیلی برام دعا کنید...

* مراحل طلاق توافقی خیلی ساده هست و کلا با دو تا نیم روز وقت گذاشتن و  تمومه و تقریبا 3 هفته زمان میبره، منم که از همسر هیچی نمیخوام نه مهریه نه چیز دیگه، باید منصف بود، تو این سالها هر چی داشته دو دستی داده به من، خیلی بالاتر از مبلغ مهریه، دیگه فقط میخوام زودتر از این برزخ بیام بیرون، همین

* خدا صدای دلمو شنید و یه عالمه بارون فرستاد، تا وقتی هست و دارمش بی نیاز بی نیازم



منبع این نوشته : منبع