تبلیغات


ستاره 136: ...

با همکار رفته بودیم یک جلسه کاری خارج از اداره، تو راه برگشت همکار تلگرامش رو چک میکرد که گفت هواپیمایی سقوط کرده، یاد خوابم افتادم و اینکه چقدر میترسیدم بریم مشهد، از لحظه ای که سوار شدیم تا لحظه پیاده شدن دل تو دلم نبود،

رسیدیم اداره و دیدم همه دست از کار کشیدن و با چشمهایی نگران به تلویزیون چشم دوختن، یکی از همکارا گفت برو پیش همسرت حالش زیاد خوب نیست، وقتی رفتم اتاقش چیزی رو که شنیدم باور نمیکردم، قدیمی ترین و صمیمی ترین دوست همسر، که همکار 5 ساله ی من و همسر دوستم بود تو هواپیما در حال رفتن به ماموریت بوده،

بعد از 10 سال عشق و عاشقی تازه 3 سال بود که به هم رسیده بودن با دو تا بچه ی یک و نیم ساله و یک ماهه، واقعا حکمت کارهای خدا چیه؟

دیشب رفتیم خونشون، واقعا حال و هوای بدی بود، خانومش خیلی بی تابی میکرد، میگفتن میدونیم زندست و برمیگرده، من اما میدونم و مطمئنم همه چیز تموم شده، اما واقعا به کدامین گناه کشته شدند؟


*پست 132 من رو دوباره بخونید، خوابی که دیده بودم به بدترین شکل ممکن تعبیر شد



منبع این نوشته : منبع